ناگهان آب حاصل از استحمام همسایه کنار دستی به داخل
جوی باریک سر ریز شد تا در جایی پشت محله که پر از
برگهای هرز است انباشته شود.
بیشتر از این تحمل بوی گندیدگی را ندارم و با کمک
دستهایم از روی معبر بلند شدم و به دیوار کنار در تکیه
دادم.
کاوه از نگرانی من آگاه بود پس چرا برنمیگشت!
_پروانه؟
صدایش…! آهنگ موزونی بود که هر بار در گوشهایم
میپیچید، حالم را در بدترین وضعیت ممکن هم مساعد
میکرد.
_اینجا چیکار میکنی؟ مگه نگفتم دم غروب از خونه
بیرون نیا؟
با چشمانم جسمش را ارزیابی کردم، سالم و سر پا بود و
همین برای آسودگی خیالم کافی است.
لحن نگرانم رفت و عصبانیت جایش را گرفت.
_چرا دیر کردی؟ جمعه ها که زود کارت تموم میشه؟
لبهای باریک و خوش فرمش را با عصبانیت خفیفی تکان
داد و چند قدم دیگر به من و در خانه نزدیکتر شد.
_مگه من بچهم که نگرانم میشی؟
سرزنش و مواخذهاش در عوض ناراحت کردن، خوشحالم
کرد. همه چیز این مرد به دل من مینشست، همه چیزش…
لبخندش، خشماش، تعصب به جا و بی جایش، غرور و کله
پر از باد و رگ گردن برآمدهاش…
_تو بچه نیستی، ولی من که هست












