باران به اطرافش نگاه کرد
با خودش گفت وای خدای من اون….. اون منواورده
از فکری که در سرش گذشت به وحشت افتادو به ایلیا که دستور پیاده شدنش را داده بودنگاه کرد
مرد جوان بادیدن ترس دخترک شاد شد و در دلش انگار جشنی برپا بود اما ظاهرش را حفظ کرد و جدی به دخترک خیره شد و گفت: همراه من بیا
و خودش جلوتر حرکت کرد
باران با تمام ترسش اما همراه با غرور فریاد زد: من با توهیچ جانمیام الانم بر میگردم خونه از توهم نمیترسم
پاهای لرزانش را با تمام توان حرکت دادوخواست به سمت درب خروجی برود که موهایش از پشت کشیده شد.
جيغ بلندی کشید که ایلیا جلوی دهانش را گرفت و گفت ببین جوجه کوچولو از مادرزاده نشده کسی که بخواد ایلیا رو بپیچونه یا حرف رو حرفش بزنه
پس به نفعته جفتک نیرونی و گرنه خودم دست و بالتوقیچی میکنم