اولین کسی که جلو اومد و دستاش رو برای به آغوش کشیدنم باز کرد شروین بود سلام داداش کوچولو با اشتیاق تو بغلش جا گرفتم.
تک تکشون رو بغل کردم و بوسیدم خیلی دوستشون داشتم…. اما چه کنم که زندگیشون به من نمی خورد.
بعد از این که از آغوش اخرین نفر یعنی شهره بیرون اومدم گفتم پس بابا کجاست؟
یه لحظه ساکت شدن و نگاهایی با هم رد و بدل کردن… مشکوک شدم.
شینا حالا بریم داخل می بینیش
همون طور که باهاشون میرفتم داخل ویلا گفتم چی شده اومدین لواسون؟
شروین اومدیم به آب و هوایی عوض کنیم
روی مبلی نشستم و گفتم چه سرده هوا
شینا با لحنی که بوی طعنه میداد گفت: مامان بزرگت اجازه داد بیای پیش ما و چند روزی تون حروم بخوری؟