خلاصه کتاب:
از لحظه ای که مدی دو ماه پیش به کلاس من منتقل شد اون رو میخواستم اون خوشگل و با شکوهه و خب سنشم قانونیه و بی گناه و معصوم به نظر میرسه ولی همه چیز اون منو آزار میدن...
خلاصه کتاب:
اون مرد، یک وکیل سرشناس بود، یک مرد موفق که تو زندگی شخصیش مشکل عجیبی داشت. مشکلی که بخاطرش منزوی شده بود، تا روزی که منو دید منی که از کودکی بخاطر مشکل مادرزادی که داشتم طرد شده بودم و حالا با حضور اون با آدم های جدیدی آشنا میشدم، گروهی از آدم های متفاوت، درد های متفاوت و تجربه عشقی متفاوت افرای ابلق داستان زندگی منه، داستانی از سقوط، عشق و اوج...
خلاصه کتاب:
دختری که زندگیاش پر از چالش بوده، از عشقش جدا میشه. سالها بعد، تقدیر دوباره اونها رو روبهروی هم قرار میده. اما پسر، با قلبی بسته، وجود دختر رو انکار میکنه. چرا عشق رو پس میزنه؟
خلاصه کتاب:
رادان فرمند، مردی خوشسیما و مرموز، پس از سالها دوری به ایران بازمیگردد. در ظاهر، هدفش دیدار دوباره با خانواده است، اما در دلش مأموریتی حساس و سری را پنهان کرده. برای انجام این مأموریت، به کمک هلن نیاز دارد؛ دختری باهوش و دلنشین که ورودش به این ماجرا ممکن است او را در معرض خطر قرار دهد... اما رادان تصمیمش را گرفته.
خلاصه کتاب:
این رمان، داستان نسیم است؛ زنی که برای نگهداری از دو کودک پنجساله وارد خانهای میشود که گذشتهای تلخ دارد. در آن خانه، دو برادر دوقلو حضور دارند و یکی از آنها با وجود سن کمتر، عاشق نسیم میشود. پدر خانواده نیز به او دل میبازد. اما بازگشت مادر، همه چیز را به نقطهی عطفی غیرمنتظره میرساند.
خلاصه کتاب:
«رسوا» ماجرای دختری به نام بهین است که برای تسویهحساب با نامزد سابقش، ساواش، به سراغ امیرعلی میرود. او در اشتباهی عجیب، امیرعلی را همان ساواش میپندارد، بیخبر از اینکه این دو برادر دوقلوی جداافتادهاند.
خلاصه کتاب:
باده، دختری با شخصیت آرام و مستقل، در شرکت عمویش مشغول فعالیت است. شایان، پسرعمویش، پس از سالها زندگی در خارج، بازمیگردد و با دیدن باده، دلش دچار تلاطم میشود. رابطهای پرشور و پرچالش میانشان شکل میگیرد.
خلاصه کتاب:
در آستانهی ازدواجی از پیشتعیینشده، هیوا با ورود مهمانانی غیرمنتظره، زنی افغان و دخترش، با بحرانی درونی روبهرو میشود. این اتفاق، نظم زندگیاش را بر هم میزند و او را به تصمیماتی سوق میدهد که نهتنها آیندهاش، بلکه نگاهش به جهان را دگرگون میکند.
خلاصه کتاب:
مردی که همراه شوالیهها آمده بود، با لحنی سرد گفت: «چه کار بیهودهای.» لوس عقب رفت، گیج و نگران. مرد نزدیک شد و با لحنی آشنا، خاطرهای را زنده کرد. چهرهاش را که دید، لوس فهمید با چه کسی روبهروست. کسی از گذشتهاش، کسی که زمانی برایش مهم بود.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سربوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.