مامان – شب بخیر عزیزم
پیشونیمو بوسید و رفت تا بخوابه منم رفتم توی اتاقم تا چمدونم رو ببندم
با این که دیشب تا دیر وقت بیدار بودم اما به خاطر استرس پرواز امشب صبح خیلی زود از خواب باشدم باید میرفتم بیمارستان تا هم آرمین رو ببینم و هم باهاش خداحافظی کنم زودی لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین صدای مامان و بابا آروم از توی آشپزخونه به گوش می رسید.
همون جا کنار آخرین پله ایستادم تا ببینم اوضاع از چه قراره این طور که از حرف هاشون فهمیدم بالاخره مامان تونست بابا رو راضی کنه که باهام فرودگاه نیان وقتی متوجه رضایت بابا و آروم شدن اوضاع شدم رفتم به سمت آشپزخونه و مامان رو صدا زدم میخواستم متوجه ورودم بشن با شنیدن صدام هر دو ساکت شدن
مامان – من توی آشپزخونم آرمینا جان
آرمینا – سلام صبح بخیر
بابا با اخم و دلخوری بدون این که نگام کنه فقط به به سلام و صبح بخیر اکتفا کرد و دوباره
مشغول خوردن چاییش شد.
مامان – سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بیا بشین صبحونه حاضره به چیزی بخور
آرمینا – مرسی گرسنم نیست باید برم به کارام برسم.
مامان – اول یه چیزی بخور بعد برو
آرمینا – نه مامان دیرم میشه
بابا از جاش بلند شد و گفت
من دارم میرم اگه میخواین با من بیاین سریع حاضر شین
و خودش رفت توی حیاط تا ماشینش رو بزنه بیرون من مشغول جمع کردن میز شدم و مامان رفت تا آماده شه.