
زود میام …
هانا نگاهی به او و پرادوی پدارم کرد وسری از تاسف تکان داد و وارد
مجتمع شد.
به عقب چرخید هنوز میلنگید!
نفس عمیقی کشید . مطمئن بود این شل زدن بخاطر جمع نکردن اسباب
خانه است.
به عقب چرخید هنوز میلنگید!
نفس عمیقی کشید . مطمئن بود این شل زدن بخاطر جمع نکردن اسباب
خانه است.
حاضر بود قسم بخورد برای در رفتن از زیر بسته بندی اسباب و اثاثیه اینطور
خودش را به تمارض زده است!
بیخیال پوفی کرد و سوار ماشین شد.
سرش را به به پشتی صندلی تکیه زد .
پدرام گفت:هانابود؟
-آره…
ماشین را به حرکت دراورد و گفت: شر نشه واست…
پوزخندی زد و پدرام از حرفش پشیمان زبان گزید.
سری تکان داد.
ولوم آهنگش را پایین داد و گفت: خب میشنوم!
پدرام بی حرف به رانندگیش ادامه داد












