پزشک جوان
پوزشخواهانه با نگاه از دکتر فاتحی اجازه خواست. پس از این که دکتر سرش را به تایید تکان داد ناچار بازوی دختر را گرفت و با خود به سمت در خروجی کشید و همراه دخترک از در خارج شدند بقیه ی پزشک ها هم بعد از رفتن آنها نگاهی به هم انداختند و هر یک به سمت جایی که از آن آمده بودند برگشتند.
همین که کمی خلوت شد دکتر که تازه متوجه سوگند
شده بود به سمتش رفت.
خانوم رحمتی خوبید؟
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
خوبم ممنون اما وقتی بهتر میشم که بدونم چه
اتفاقی افتاده
دکتر خندید و با اشاره ی دست او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد استرس زیادی داشت و نمی توانست این حجم عظیم از دلهره و اضطراب را تحمل کند. اما دکتر با خونسردی تمام و تا زمانی که در اتاق پشت سرشان بسته نشد ساکت ماند وقتی سوگند روی صندلی در
مقابلش نشست خودش همه روی صندلی پشت میزش