همچنان خیره میشود در چشمانش!!!
این چشم ها … برق انتقام……
از چشمانش خواند!!! به آنها رحم نمیکرد…
او حتی به دل عاشق روژان هم رحم نکرد!!!! کیاشا ، روژان را نمی دید… خواهر قاتل برادر مرحومش را می دید و آنچنان دندان نشانش میداد.
باید کار را یکسره میکرد… مرگ یکبار شیون یکبار….
چانه اش را از دستش آزاد کرد و از تخت پایین آمد… همانطور عریان در مقابل کیاشا قرار گرفت.
چشمان کیاشا با لذت روی تن خوش حالتش چرخ خورد
حالا نوبت روژان بود. بازی اش داده بود ولی اجازه نمیداد که آبروی حاج بابایش پیراهن عثمان بشود!!!
تصمیمش را گرفته بود نگاهی به میز توالت اتاق و ادکلن های رنگارنگ جلوی آینه اش انداخت…
شیشه ادکلن لانکوم را چنگ زد و به طرف کیاشا برگشت….. خجالت میکشید… عریان بود و چشمان کیاشا حریصانه جای جای تنش را تماشا میکرد.
باید قوی میبود… راهی جز آن نداشت
فیلم و پاک کن…
گوشه لب كياشا بالا رفت
اگه نکنم؟!!!