این بار خودم هم خنده ام گرفت با این وجود بی جواب گذاشتمش و به سمت اتاق صفری رفتم به قول ثمین آنقدر دیر آمدم که آن چای از دهن افتاد و دیگر ارزش خوردن نداشت. کار نبود یعنی خانم صفری نبود اگر نباشد کار هم نیست. ثمین با گوشی اش مشغول اس ام اس دادن بود. روی صندلی محبوبم که درست زیر پنجره است و گلدانهای عزیز خانم صفری با دقت زیر آن چیده شده ، نشستم راستش عاشق این صندلی بودم نه بخاطر گلدانها بلکه به خاطر تماشای آسمان وقتی سرم را روی پشتی چرمی صندلی میگذاشتم بدون اذیت کردن افتاب می توانستم به آسمان زل بزنم پلکهایم را روی هم گذاشتم
خسته بودم…. انگار کوه کندم. از اینکه قرار باشد امشب هم مثل شبهای قبل ، فواد مقابلم بنشیند و از امال و ارزوهایش حرف بزند و حرف بزند و من گوش بدهم و سر تکان بدهم و وانمود کنم چقدر خوشحالم و راضی ام و همه چیز بر وفق مراد است و …. خسته ام! گلویم خشک بود… معده ام می سوخت. درست از هفت عصر دیروز هیچ چیزی جز خمیردندان توت فرنگی صبح از گلویم پایین نرفته بود. دستی روی زانویم آمد چشمهایم باز شدند. ثمین لبخند دوستانه ای نثارم کرد. توقع داشت همه چیز را مو به مو برایش بازگو کنم اما خودم حوصله ی حرف زدن نداشتم. ثمين هم مثل من ولو شد .