چطور ازم می خواست آروم باشم؟
حس یه آدم اضافه و بی ارزش و داشتم
کسی که ذره ای وجودش و نظرش مهم نیست
مادرم تنها كس من بود چطور تونست اینکارو باهام بکنه
هنوز گیج و سردرگم بودم
به حدی ناراحت و غمگین بودم که اصلا نفهمیدم مامان کی اومد کنارم و من و رو تخت نشوند
خودشم کنارم نشست و خم شد گوشی و از پایین تخت برداشت
نمی خواستم اینطوری بفهمی می خواستم بهت بگم _ ولی ترسیدم از واکنشت ترسیدم
پوزخندی زدم
الان مثلا اینجوری خیلی بهتر شد؟ من و هیچی _ حساب نکردی مامان
آهی کشید و گفت
با شاهرخ تو یه گروه دوستانه آشنا شدم تو تلگرام
اون موقع خیلی تو فشار بودم پدرت تازه فوت کرده بود، خسته و داغون بودم فشار بار زندگی داشت له ام میکرد
تا اینکه شاهرخ پیله کرد بهم اول ها توجهی نکردم ولی اون با محبت هاش من و جذب خودش کرد وقتی به خودم اومدم که دیگه دیر بود
عاشقش شده بودم ترسیدم بهت بگم و از دستت بدم